خرید بک لینک

اصلن میدونی چکارکردی بامن!!

تو این بازی یکطرفه برنده شدی و من دوسره بازنده.

توبانبودمن راحت و ازاد ،اینقد ازاد که بدنبال مدیریت جدید و ماشین و خونه و خانواده هستی ،من هرروز درحصار قفس اسیرتر که قفس م هرروز تنگترو تنگر میشود ،من مانده ام بادلی پرخون و فکرو خیالی پرازعشق ،وتو همه اون عشق و روزها را کامل بدست فراموشی سپردی ...فراموشی حقت هست درست ولی موقع رفتن چرا قفسی از فولاد را برایم ساختی ؟؟باحرفایت که بعدازاینهمه وقت بازهم هنوزهم میگویی ...من واقعا همانی بودم که باو فروختی !!ازترس !ازعشق !یاخیانت؟؟کدام ؟؟عشق پاک وجان وتن و رنجوری که بپایت ریختم را اینطور جواب دادی!!انوقت اسمت راعاشق یامرد مینامی ؟؟واقعا؟؟

من شب وروز در قفسی ک بخاطرازادیه تو دران هستم درحال مرگ وتو درحال رشد بسویه زندگی

هنوزهم ارزویه خوشبختی میکنم برایت بااینکه حتی قادر براه رفتن و حرکت نیستم و حتی درقفس گور هم ارزویه خوشی برایت میکنم.

خوب وخوش وخرم باشی همیشه هرجا ،باهرکس!!!

بگذار بنویسم تاحداقل دلم وفکرم را ازقفس بیرون ببرم بگذار بجایه تنم روحم سفر کند بلکه روح درخواب تورا حس کند ،تا حسش کنی !!اری بگذار فکرم پرواز کند ..روح خسته پرواز کن ولی اودیگرنیست ..نیست ....خیلی وقت است رفته ....رفته تاابد ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی